پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پانزده ماهگی

در پایان این ماه کلی پیشرفت  داشتم  از لحاظ گفتاری  تا زنگ تلفن و ایفون میاد میگم کیه (با یک لحن خاص) پارسا رو خیلی واضح تر میگم  شیر میخوام میگم نی! از لحاظ دندونی هم اون دندانها که همه با هم تصمیم گرفته بودن در بیان چهار شش تاشون دیگه کامل زدن بیرون و دوتاشون مونده  از نظر بازی کردن هم که هر کاری پارسا انجام بده منم انجام میدم  به خصوص با لگوها  یا بپر بپر روی تخت که  خیلی  هم کار خطرناکی هست  دیگه اینکه خیلی حمام رفتن رو دوست دارم و تو حمام حسابی اب بازی میکنم  از لحاظ وزنی هم 13.500بودم و هنوزم مامان قدم رو اندازه نگرفته  و دیگه اینکه در تمام مدت شبانه روز که...
30 شهريور 1393

پارسا و مهرسا19

دوین نمایش عروسکی که پارسا و مهرسا با هم رفتن اولین بار مهرسا فقط تو کالاسکه بود اما اینبار  اینطوری روی سن ایستاده بود و از هنرپیشه نمایش ابنبات میگرفت! اما پارسا همچنان خجالتی بود با زور رفت روی سن ...
15 شهريور 1393

چهار ده ماهگی

در چهاردهمین ماه زندگیم اتفاقات زیادی در دهانم افتاد هشت تا دندانم به طور همزمان تصمیم گرفتند که با هم در بیان ! البته همه اشان با هم در نیومدن اما همه با هم نیش زدند و در پایان این ماه از این هشت تا چهار تاشون در آمدند اما یک اتفاق هم روی کله ام افتاد ،برای اولین بار رفتم آرایشگاه ،مامانم با شناختی که از برادرم در زمینه آرایشگاه رفتن داشت با ترس و لرز من را به آرایشگاه برد اما بر خلاف برادرم من خیلی آرام و قشنگ نشستم و خانم آرایشگر موهام را تا توانست کوتاه کرد! در پایان این ماه وزنم 13 کیلو بود و قدم هم مامانم نتوانست اندازه بگیرید آخه دیگه دکتر هم نمیروم برای چکاپ بزرگ شدم دیگه!
15 شهريور 1393

دیالوگ ماندگار

بابا:پارسا  زندگی رو دوست داری؟ پارسا:بللللللله  خیلی دوست دارم بابا:چرا؟مگه چی تو زندگی  داری؟ پارسا:همه چی،تلوزیون ،مبل،متکا،غذا،شیر، (با اشاره ی دست به طرف مامان و بابا)مامان و بابا و مهرسا و خاله  بابا:کدوم رو از همه بیشتر دوست داری که تو زندگی باشن؟ پارسا:اول مامان  بعدش بابا و در این هنگام مامان از شدت شوق اشک  تو چشمهاش جمع شد و .....
19 مرداد 1393

د د ررررررررررر

یکی از فانتزی های من اینه که هر روز و در هر ساعتی برم بیرون از خونه و یا به زبون خودم بریم ددر میرم سر کشوهی جورابهام و جورابهام رو بر میدارم و مدام میگم ددر در یکی از همین ساعتها که تو خیال خودم  بودم و سر کشوی جورابهام بودم و هر جورابی که بر میداشتم میگفتم ددر  و داداشی عزیزم من را مورد لطف خودش قرار میداد و با هر بار ددر گفتن من ایشون میگفتن بیخود (یعنی ددر نداریم  چون برادر من اصلا با بیرون رفتن میانه خوبی نداره) بعد از این که این دیالوگ بین من و داداشی چند بار تکرار شد من با عصبانیت گفتم نه و پارسا که در حال خوابیدن بود با این دیدن قاطیعیت من سریع خوابید و دیگر هیچ نگفت. البته اشنیدم که پارسا هم د...
5 مرداد 1393

راه رفتن

و بالاخره من بر ترس و تنبلی غلبه کردم و درست در آخرین روز سیزده ماهگی راه رفتم و کل طول پذیرایی منزل را قدم زدم و خیلی هم خوشحال بودم اما هنوط مهارت کافی برای این کار پیدا نکردم و همچنان دنبال دست دیگران هستم که بگیرم و قدم بزنم گاهی خودم از زمین بلند میشوم و چند قدم میرم اما هنوز ترس از تنهایی رفتن را دارم اما هستند چیزهایی که در طول مسیر کمک کنند اما  زیاد اطمینانی بهشون نیست    و بدین ترتیب من هم راه افتادم! ...
5 مرداد 1393

سیزده ماهگی

در پایان سیزده ماهگی دیگه به چکاپ نرفتم و این  نشان دهنده این هست که انگار دیگه دارم بزرگ و بزرگتر میشم تو این ماه اتفاقات مهمی برای من افتاده وزنم هم در این ماه 12.5 بوده قدم هم مامانم نتواست بگیره چند تا دندان در آوردم که دستشون درد نکنه کمک به خوردن خوراکیهای بیشتری میکنن در واقع الان هشت تا دندون کامل دارم با دو سه تا نصفه ! اما اتفاق مهم دیگه اینکه من سه روز مانده به پایان سزده ماهگی توانستم به تنهایی بایستم و سه قدم راه بروم و این اتفاق فقط در همان روز افتاد و دیگه تکرار نشد تا .... ادامه ماجرا در پست بعد با تکیه بر جایی که خیلی وقت بود میایستادم و خیلی شیک استراحت میکردم اما  به این شکل 23 خرد...
5 مرداد 1393

اولین گواهینامه!

برای اولین بار در عمر 3 سال و نیمه ام گواهینامه دریافت کردم گواهینامه فراغت از کلاس نقاشی! مامانم هم برای دریافت این گواهینامه درخشان شیرینی پزیدن! 5 یعنی من   خودم به تنهایی عاشق استعداد نقاشیم شدم 50 از صد !!!!!!!!!!!!!! این هم آخرین کار هنری من در کلاس ...
8 تير 1393

دوازد ماهگی

در پایان دوازد ماهگی من رفتم واکسنم رو زدم و اصلا نفهمیدم که واکسن زدم آخه پارسا همراهم اومد و تا خانمه اومد بهم امپول بزنه با من بازی کرد مرسی داداشی مهربونم در این ماه دو تا دندون دیگه هم در اوردم صدای هاپو و بع بعی هم بلد شدم اما هنوز نمیتونم راه برم  دیگه دارم خیلی تنبلی میکنم وزنم هم 12 کیلو قدم هم 76 سانتی متر شده دیگه خانم دکتر گفتن که همه چی میتونم بخورم و من هم برای اولین بار طعم ابنبات چوبی های پارسا رو چشیدم و دیگه اینکه میتونم با پارسا جونم هم حسابی بازی کنم مثلا اینطوری   ...
26 خرداد 1393